X
تبلیغات
بندرنشينان bandarneshinan

 
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند1392
داداشم خیلی شوخ طبعه

توی حرم امام رضاگیردادکه بشینم روویلچر

توحرم بودیم که حواسش به مابودیهوازویلچربلندشد.

مردم بودن که بش هجوم آوردن

بیچاره تموم لباسشوتیکه تیکه کردن

چقدالتماس کردشلوارشودرنیارن

فکردن حاجت گرفته

هیچی دیگه تا هتل مجبور شد بشینه رو ویلچر صدرا


برچسب‌ها: دفترخاطرات

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392
سال نومي شود. زمين نفسي دوباره مي کشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند

و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...

کجا ايستاده اييم. سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با کيست؟...

زمين سلامت مي کنيم و ابرها درودتان باد و

چون هميشه اميدوار و سال نومبارک...


برچسب‌ها: سال نومبارک, بهار1392

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند1392
ساعت1الی6صبح
هردوماه یکبارازطرف ستادفردی جهت تعمیرموتورخانه دریگان حاضرمی شدوبعدازیک تعمیربه اصطلاح اساسی آب حمام حداکثربرای 2روزآن هم درصورتی که ازآب گرم به صورت نرمال استفاده می شدرضایت بخش بود.ولی به هرترتیب بودخدمتم راتاپایان دراین یگان پوسیده به پایان رساندم.(خدابه بقیه صبربده)
خاطره ای که درذهن من وسایرهم خدمتی هایم درارتباط بااین حمام رفتن وجود دارداین است که مجبوربودیم ازخواب نازنین ،باارزش وکمیاب خدمت بزنیم ودرساعات پایانی شب درحالی که همه خواب هستند(ساعت1الی6صبح)ازآب ولرم حمام درزمستانهای سردتهران استفاده کنیم.
92110209namrA


برچسب‌ها: دفترخاطرات, خدمت سربازی, بهترین ساعات حمام رفتن

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : سه شنبه 6 اسفند1392

90روزتوقف و6روزمرخصی
آخرظلم وبی انصافی درحق من بود.فکرکن به کسی که محل خدمتش درتهران است وبعداز90روزدوربودن ازخانواده ودوستان ومشکلات روحی وروانی ناشی ازآن درتعطیلات نوروز92وبرای شرکت درمراسم ازدواج برادرش که بیش از1200کیلومترمسافت رابایدطی کند6روزمرخصی می دهند(6روزی که 2روزآن صرف مسیررفت وبرگشت شد)وبه بچه تهران هم که هر روزخانه تشریف داردهم6روزمرخصی می دهند.
نهایت بی انصافی است وبس
92110209namrA


برچسب‌ها: دفترخاطرات, خدمت سربازی, 90روزتوقف و6روزمرخصی

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392

 نبودتلفن وتسویه دوستان باعث شده که این چندروزه دپرس باشم البته بگذاردلیل اصلی این دپرس بودن راهم بگویم صمیمی ترین دوستم که همیشه بااوصحبت ودردودل می کردم بامن قهراست وکسی نیست که بااوهم کلام شوم.
برچسب‌ها: دفترخاطرات, خدمت سربازی, قهربادوست عزیزم

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن1392
الان که درحال نوشتن این مطلب هستم داخل آسایشگاه روی تختم درازکشیده ام باخودم گفتم حالا که بچه هادارن تسویه می کنندودلگیرشده امیه مطلب بنویسم تابعدازخدمت داخل وبلاگ قراربدهم.
دونفرازدوستان عزیزم(ایرج وحسین)امروز تسویه کردند(پایان خدمت)وبه سلامتی راهی شهرودیارشان شدندوفرداهم سه نفرازبچه های گل استان فارس(امین،علیرضاوهمشهری خودم صالح)تسویه می کنندوبرای ادامه خدمت به شهرخود برمی گردندوپس فرداهم علی تسویه می کندومن تنهامی مانم.واووووووووووووو

برچسب‌ها: دفترخاطرات, خدمت سربازی, تسویه دوستان

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن1392

الان که درحال نوشتن این مطلب هستم دربه دردنبال یک گوشی می گردم تابه خانه تلفن بزنم.آخه محمدطاها (برادرزاده ام)صبح به دنیاآمده.امروزصبح مامانم به آسایشگاه تلفن زدونفس نفس زنان وخوشحال به عنوان اولین نفرتولدمحمدطاهارابه من خبرداد.مامانم گفت وزن محمد2.3کیلوگرم هست.
ازآنجایی که گوشی خودم بیرون ازیگان بودوازبین بچه ها هم کسی که گوشی داشته باشدداخل یگان نبودوتلفنهای کارتی داخل یگان هم دوماهی ازخراب بودنشان می گذرد موفق نشدم به خانواده تلفن بزنم وازحال طاها ومامانش مطلع شوم.به همین علت خیلی استرس دارم.
یه چیزجالب،محمدمادو روزبعدازتولدحضرت محمد(ص)متولدشد.


برچسب‌ها: تولدمحمدطاها, دفترخاطرات, خدمت سربازی

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : شنبه 21 دی1392
سلام.دریک روزدلچسب بارانی درحال نوشتن این متن هستم
روزهای آخرمرخصی(پایان دوره)نزدیک شده ومن درحال سروسامان دادن به کارهاهستم تاآخرهفته برای سپری کردن آخرین روزهای خدمت به تهران بروم این درحالی که همه اقوام وآشنایان فکرمی کنند خدمتم به پایان رسیده به همین خاطروهرشب عده ای ازخویشان برای تبریک اتمام خدمت سربازی ودیدن من به خانه می آیندومثل تازه دامادها روی سرم شیرینی می ریزند.
مشهدرفتن هم مزیدبرعلت شده که همه فکرکنندخدمتم به پایان رسیده که البته همین طورهم هست چون دوهفته دیگرخدمتم به پایان خواهد رسید.چنددقیقه پیش حسین پیام داد که محمدفردامیرودشیرازباخودش شیرینی(پایان خدمت)ببرد.که من گفتم هرطورخودتون صلاح دیدیدولی تاهفته دیگه ممکنه خراب بشن.
میدونم چی توفکرتون میگذره آخه پدر زن محمدشیرینی فروشی داره وگفت شیرینی پایان خدمت بامن ولی بااین شرایط فکرنکنم....
انشاا..صبح جمعه1392/10/27درتهران خواهم بودوبعدازنصف روزی تأخیرودیدن دربی پایتخت میروم یگان.
نبود12روزدیگه............................................................


برچسب‌ها: دفترخاطرات, خدمت سربازی, گروهان2 2

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : چهارشنبه 11 دی1392
بعدازمدتهادوباره سلام
راستش روبخواییددیگه خسته شدم(دیگه نمیکشه)به هرطریقی بودفرمانده به من وچندتاازبچه ها(ایرج،علی وحسین)باهزارتامنت به عنوان پایان دوره14روزمرخصی داد.
من ویکی ازبچه ها(حسین)فرداساعت22باقطاربه سمت مشهدمقدس حرکت خواهیم کرد تایک روزبعدازشهادت امام رضا(ع)درمشهدباشیم وبه پابوس امام هشتم شیعیان رفته و روزبعدمشهدرابه قصدشیرازوازآنجابه قصدبندر زیبای گناوه ترک خواهم کرد.نائب الزیاره همه شمادوستان عزیزخواهم بود.متأسفانه من 10روزاضافه خدمت دارم که بعدازمرخصی بایداین 10روز راهم بمانم وبعدتصفیه کنم.خیالی نیست ولی بدی کاراینجاست که بقیه بچه ها کمتراضاف دارند وزودترمی روند.خیلی حال گیری هستش آدم دپرس میشه.ولی چیکارمیشه کردبایدتحمل کرد.
باآرزوی سلامتی برای همه مسافران درشرایط نامساعدجوی این روزهای کشور(امروزدرتهران شاهدبارش برف هستیم)
یاحق


برچسب‌ها: مشهدمقدس, پایان دوره, خدمت سربازی, دفترخاطرات

ارسال توسط بدخشان
 
تاريخ : پنجشنبه 25 مهر1392

سلامی گرم به گرمای تابستان های شرجی گناوه خدمت همه دوستان خودم
انشاا...که همیشه رولبهاتون گل خنده باشه
راستش این خدمت به گفته خودشون مقدس وقت وانرژی واسه آدم نمیگذاره تابشه یه سربه این کافی نتهازدویه چندکلمه بادوستان خودم درد ودل کنم تابلکه یکم این فشارها(شایدالان پیش خودت بگی خدمت که مثل قبلناسخت نیست)کم بشه.
الان پنجاه روزه که خونه نرفتم ولی اگربگم دلم واسه خونه تنگ شده دروغ گفتم آخه اینجاخیلی پوست کلفت شدم.
خیلی دوست داشتم درموردسختی های خدمتم یکم دردودل کنم وخودم روتخلیه کنم ولی حیف که بخاطرمسائل امنیتی نمیشه فقط تاهمین حدبگم که خدمت درناجااونم درتهران(1200کیلومتری محل سکونت)سخته.ولی اینم بگم که من بیدی نیستم که بااین بادهابلرزم.البته الانش باهربادی می لرزم چون حسابی لاغروبه قول خودمون مردنی شدم(هه هه).ازاینکه سرتون رودرد آوردم شرمنده بایدسریع خودم روبرسونم یگان

به امیدسه ماه دیگرتاآزادی وشروع یک زندگی دوباره
مخلص همه شما سروران
به امیددیدار


برچسب‌ها: درد ودل یک سرباز

ارسال توسط بدخشان

بندرنشینان

بندرنشینان